قالب پرشين بلاگdownload

رنگارنگ
قدر وقت ار نشناسد دل و کاری نکند/ بس خجالت که از این حاصل اوقات بریم
نويسندگان
زینب پ

فردی باهوش که در حال سفر کردن بود، سنگ با ارزشی را از یک رودخانه پیدا کرد. روز بعد مسافری را دید که بسیار گرسنه بود. فرد باهوش سفره اش را باز کرد تا او را در غذای خود سهیم کند. مسافر گرسنه سنگ با ارزش را دید و از وی خواست تا سنگ را به او بدهد. او نیز بلادرنگ سنگ را به آن مسافر گرسنه داد. مسافر در حالیکه به خوشبختی خود می بالید، آنجا را ترک کرد. او می دانست که سنگ به حد کافی ارزش دارد، تا او را در طول زندگی تأمین کند. اما چند روز بعد برگشت تا سنگ را به صاحبش بازگرداند.

او گفت من خیلی فکر کرده ام و می دانم که این سنگ چقدر با ارزش است. اما آن را به شما باز می گردانم تا شاید چیز بهتری به من هدیه بدهی.

به من آن چیزی را بده که در درون توست و تو را قادر ساخته که این سنگ با ارزش را به من هدیه بدهی.




 
 
[ یک شنبه 1 اسفند 1389  ] [ 11:18 AM ] [ زینب پ ]
نظرات 1

درباره وبلاگ

این وبلاگ رو ایجاد کردم تا راجع به موضوعات مختلف مطلب بذارم: کامپیوتری، شعر، مذهبی، دانلود و تجارب شخصی خودم. برای همین اسمشو گذاشتم "رنگارنگ". امیدوارم مفید واقع بشه.
آمار سايت
کل بازديد : 64225 نفر

كل مطالب : 41 عدد

كل نظرات : 52 عدد

تاريخ ايجاد وبلاگ :
چهارشنبه 20 بهمن 1389 


آخرين بروز رساني : چهارشنبه 29 شهریور 1396